میگن جایی که نمی‌خاره رو نخارونید.

تا زنده‌ای باید به زندگی فکر کنی و مردن رو بذاری برای مرده‌ها.

منم همین‌ فکر رو می‌کردم.

تا اینکه با از دست دادن پدرم بعنوان اولین فقدان عمده‌ در زندگیم، فهمیدم که اتفاقا جای مرگ حسابی می‌خاریده.

ترس از مرگ همیشه باهام بوده، من ازش طفره می‌رفتم.

وقتی انقدر نزدیک شد که نفس‌هاش خورد تو صورتم، مجبور شدم نگاهش کنم.

به دو چیز نمی‌توان مستقیم خیره شد: خورشید و مرگ. روشفوکو

این ملاقات من رو با ندیدنی‌ترین تکه‌های وجودم آشتی داد.

انقدری که فکر می‌کنم تا قبل از اون، هنوز زندگی نکرده بودم.

تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا می‌آمد

نگاه پیرمرد آرتیست‌-طوری از روی کاغذام می‌گذره.

بی‌حوصله حاجی‌بادوم خیس‌خورده‌ی کنار چایی‌اش رو میندازه بالا، بی‌حوصله‌تر آدما رو ورانداز می‌کنه.

از ترس اینکه نخواد سر حرف رو باز کنه، نگاهمو ازش می‌دزدم.

مثل کاری که با ترس از مرگ می‌کنم.

 

ترس از مرگ از کجا میاد؟

بعضی‌ها میگن ترس از مرگ رو تو بچگی یاد می‌گیریم.

مثلا وقتی پدربزرگ، مادربزرگ‌مون رو از دست دادیم.

یا وقتی شاهد مرگ‌های کوچک بودیم:

افتادن برگ از درخت،

مردن جوجه رنگی‌مون،

پایین‌ رفتن پی‌پی از چاه توالت و … .

واقعیت اینه که بچه‌ها ترس از مرگ رو یاد نمی‌گیرن، با ترس از مرگ بدنیا میان.

ترس از مرگ در ناخودآگاه همه ما هست

آگاهی ما از مرگ، سرشتی، شهودی و نیاموخته است.

همونطور که با آگاهی غریزی و سرشتی از مسائل جنسی بدنیا می‌آیم.

 

ترس بدوی و برهنه مرگ

ترس از مرگ میراث میلیون‌ها سال تکامل زیستی-روانی انسانه.

در واقع، این هراس بخشی از ساختار وجودی ماست.

از لحظه‌ای که بوجود می‌آیم، حتی خیلی قبل‌تر از اینکه افکار منسجم داشته باشیم یا زبون باز کرده باشیم، این ترسِ وحشی، بی‌هیچ منطق و متانتی، خارج از کلام و تصویر در ناخودآگاه ما لونه می‌کنه.

ترس از مرگ یا اضطراب مرگ ناخودآگاه و بدوی

در عین حال، سیستم روانی ما مجهز به مکانیزم‌هاییه که ترس از مرگ رو به شکل‌های مختلف مهار کنه.

چون اگه قرار باشه مدام به این ترس آگاه باشیم نمی‌تونیم عادی زندگی کنیم.

بنابراین، ترس از مرگ باید سرکوب بشه

همه تلاش‌های ما برای غلبه بر ترس از مرگ هست

پس هر کسی می‌تونه فقط با میزان متوسطی از نگرانی، آگاهانه به مرگ فکر کنه.

باقی‌مونده‌ی این ترس با نگرانی‌های دیگه جابه‌جا میشه.

مثلا ترس از بی‌پولی، جنگ و آمپول و طرد، بی‌آبرویی و نیش حشرات، و حتی خیانت از طرف همسری که هنوز نیومده تو زندگی‌مون!

منشا اضطراب اولیه ترس از مرگ هست که به چیزی کمتر زهرآگین تبدیل میشه

مکانیزم‌های محافظتی پیچیده بعد از فرایند‌های متعدد، پیچیده و چند مرحله‌ای، نهایتا مجموعه‌ای از عملکردهای روانی رو میسازن که اضطراب برهنه‌ی مرگ رو سرکوب کنه.

اساس همه‌ی این مکانیزم‌ها انکار مرگه.

 

ترس از مرگ و توطئه سکوت

“اگه یکی از ما دو نفر بمیره، فکر کنم برم پاریس زندگی کنم!”

 

این یکی از جوک‌هاییه که به فروید – پدر روانکاوی – نسبت دادن.

انگار برای کسی که به غریب‌ترین و مشمئزکننده‌ترین وجوه روان آدمی نور انداخته بود هم مرگ، نقطه کور سمجی بوده.

 

پ.ن اگه می‌خواید بدونید روانکاوی چیه و درمان روانکاوانه چطوری کار می‌کنه اینجا رو ببینید.

پ.ن.ن فیلم جلسه آخر فروید [Freud’s Last Session] رو هم حتما ببینید.

 

خلاصه که بی‌توجهی انتخابی به مرگ، نه تنها در آثار فروید، بلکه حتی در حیطه‌ی درمان هم مشهوده.

به قول اِروین یالوم – رواندرمانگر برجسته‌ی معاصر که این پست وام‌دار آثار ایشون به‌ویژه کتاب رواندرمانی اگزیستانسیال هست – میگه:‌

 

مرگ به طرز زننده‌ای در تمامی جنبه‌های بهداشت روان – از نظریه و پژوهش تا کار بالینی و درمان نادیده گرفته می‌شود. نپرداختن به ترس از مرگ در گزارش‌های بالینی چنان چشمگیر است که انسان وسوسه می‌شود نتیجه‌گیری کند، چیزی در حد توطئه سکوت در کار است.”

 

تجربه‌های مرزی

گاهی تجربه‌های زندگی، پرده‌ دفاع‌های روانی رو میدَرن و شکافی بوجود میارن که از اون، اضطراب خالص مرگ، به درون خودآگاه فوران میکنه.

با این‌وجود، ناخودآگاه شکاف رو به سرعت ترمیم می‌کنه و سرچشمه اضطراب دوباره پنهان میشه.

البته هر اتفاقی نمی‌تونه صف دفاع‌های روانی ما در هم بشکنه.

بعضی رویدادها یا تجربیات ناگهانی، انسان رو به موقعیت وجودی‌اش در دنیا سوق میدن.

موقعیتی که در اون حس می‌کنی بر لبه‌ی هستی وایسادی و خودت رو، و جهانت رو نظاره می‌کنی.

 

مرگ اطرافیان

یکی از موقعیت‌های مرزی که ترس از مرگ رو تشدید می‌کنه، ‌فقدان یا از دست دادن عزیزانه.

این تجربه، پیامی با خودش داره:

“اگه مادرت، پدرت، فرزندت، همسرت، دوستت مُرد، پس تو هم می‌میری.”

ترس از مرگ و بهشت زهرا و قبرستان بعد از فوت عزیزان

سوگ و فقدان عزیزان، آگاهی ما رو نسبت به میراث و فناپذیری‌مون افزایش میده.

خصوصا فوت پدر و مادر بعنوان مراقبین اولیه، بیشتر ما رو با آسیب‌پذیری‌مون در برابر مرگ روبرو می‌کنه.

ترس از مرگ و دفاع نجات‌ دهنده غایی

 

تصمیمات برگشت‌‌ناپذیر

اتفاقات و تصمیمات مهم زندگی مثل مهاجرت، جدایی و طلاق و شکست هم به ناگهان ما رو از «هستِ خود» در این جهانِ عظیمِ بی‌تفاوت آگاه می‌کنه.

هر تصمیمی در موقعیت‌های غیر‌قابل بازگشت، ما رو از بقیه انتخاب‌ها محروم می‌کنه.

یا به تعبیر کی‌یِرکگور – فیلسوف آلمانی – میتونه ما رو با “ناممکن بودن هر امکان دیگری روبرو کنه” و باعث اضطراب بشه.

 

پ.ن برای اینکه بدونید چطور هر از دست‌ دادنی واکنش سوگ ایجاد می‌کنه، این پست رو بخونید.

 

تعهد به دیگری

برای بعضی‌ها متعهد شدن به رابطه بیشتر از پایانش اضطراب‌برانگیزه.

معنی ضمنی تعهد، غایت‌مندی و پایان‌پذیریه.

بند شدن تو رابطه‌ی دائمی یعنی نه احتمال دیگه‌ای در کاره و نه به تعبیر یالوم “رویای خوش ترقیِ مداوم”.

ترس از مرگ و ترس از ازدواج

 

سندروم سالگرد

مناسبت‌های ساده مثل روز تولد و سالگرد هم می‌تونن تجربه‌های مرزی ایجاد کنن.

چون باعث افزایش آگاهی ما از بازگشت‌ناپذیری زمان میشن.

انگار آدم از روزمرِگی کنده میشه و فرود میاد تو زمان حال.

 

جشن و شادی نوعی واکنش وارونه به اندوه و اضطرابیه که این موقعیت مرزی با خودش میاره.

 

اضطراب مرگ در لباس ترس

اگه بعد از تجربه‌های مرزی یا فوران ترس از مرگ، دوخت و دوز خشتکِ جر خورده‌ی روان ما به خوبی انجام نشده باشه که بتونیم به زندگی عادی برگردیم، بقایای اضطراب مرگ به شکل‌ ترس‌های دیگه درمیاد.

و اینجاست که اضطراب مرگ، لباس ترس می‌پوشه.

 

تفاوت ترس و اضطراب

اضطراب یعنی ترسیدن از هیچی.

و ترس یعنی ترسیدن از یه چیزی.

اضطراب همون دلهره است، حس مبهم بی‌قراری که انگار همه چی هست و هیچی نیست.

برای اضطراب نمیشه مکانی تعیین کرد

برای اینکه بدونید با اضطراب‌های مبهم بی‌مکان چه باید کرد پست با اضطراب چه کنم رو ببینید.

 

با اضطراب نمیشه جنگید ولی با ترس میشه.

برای همین، سیستم روانی ما اضطراب رو که ترس از هیچ چیزه، تبدیل به چیزی می‌کنه تا بشه براش کاری کرد.

مثلا اگه به جای مرگ، از سوسک بترسیم می‌تونیم تمام منافذ رو ببندیم، سوسک‌کش بریزیم، در ارتفاعات سر و کول اعضای خانواده جیغ بکشیم یا در نهایت غش کنیم.

اما بستن هیچ درز و منفذی، جلوی مرگ رو نمی‌گیره.

آویزون شدن به هیچ عزیز و طبیب و امامزاده‌ای، مردن ما رو عقب نمی‌اندازه.

وقتش که برسه، مرگ، بی‌امان و ناگاهان رخ نشون میده.

 

وسواس و ترس از مرگ

تجربه‌های مرتبط با مرگ می‌تونن باعث بروز علائم وسواس بشن.

یعنی بعد از اتفاقات و تجربه‌هایی که احساس امنیت فرد رو مختل می‌کنن، ممکنه رفتارها و تشریفاتی شکل بگیره که هدفشون ظاهرا ایجاد نظم، تقارن، تمیزی و کاهش خطر، و در عمل کنترل دنیای بیرون باشه.

 

در واقع، علائم وسواس تدارک ناخودآگاهی فرد برای جلوگیری از اتفاقات غیرمنتظره، آسیب، خطر و آلودگیه، که اولش اضطراب رو کم می‌کنه، اما بعد خودش تبدیل میشه به منشا اضطراب.

 

ترس از بیماری

اضطراب مرگ در بعضی اختلالات کمتر رنگ عوض کرده.

مثلا در خود‌-بیمار-‌اِنگاری.

حساسیت زیاد نسبت به علائم، و نگرانی غیر‌واقع‌بینانه درباره‌ی امنیت و سلامت جسمی، معمولا بعد از بروز بیماری شدید در خود فرد یا نزدیکانش شروع میشه.

ترس از مرگ، اول آشکار و بی‌پرده است، و به تدریج تبدیل به شکایات جسمانی مثل درد قفسه سینه، مشکلات پوستی، گوارش و …. میشه.

با اینکه بیمار مدام در پی معاینات پزشکیه و هیچ علت و آسیبی رو هم کشف نمی‌کنه باز هم خیالش راحت نمیشه.

 

حمله پنیک

حمله شدید و ناگهانی اضطراب، یا حمله پَنیک [Panic Attack] هم بطور مستقیم با ترس از مرگ در ارتباطه.

وقتی فرد احساس می‌کنه نمی‌تونه ترس از مرگ رو به اندازه کافی کنترل کنه، دچار سرآسیمگی میشه.

 

چرا ترس از مرگ کشنده‌ است؟

اگه ترس از مرگ همه‌جاییه، چرا فقط بعضی وقتها یا فقط برای بعضی‌ها فلج‌کننده میشه؟

دلایل ترس از مرگ

 

تجربیات نامعمول زندگی

مرگ در محیط پیرامونی کودکان، رویداد مهمیه.

خصوصا وقتی زیادی زود، یا زیادی شدید باشه، تنه‌ی نازک خویشتن کودک نمی‌تونه ضربه‌ی ناشی از فقدان‌های زودرس رو تاب بیاره.

وقتی مرگ یا جدایی والدین، از دست دادن خواهر و برادر یا نزدیکان مهم، زیاد یا زود اتفاق بیوفته، و منابع روانی کافی برای عبور از این تجربیات در دسترس کودک یا بزرگسالان مهم‌اش نباشه، دفاع‌های بیمارگونه و اختلال روانی شکل می‌گیره.

 

نارضایتی از زندگی

بنظر میاد کسایی که تو زندگی ناامید و سرخورده شدن، با آغوش باز مرگ رو بپذیرن.

اما کاملا برعکسه.

به قول نیچه – فیلسوف آلمانی – زندگی‌ خوب-زیسته است که وحشت مرگ رو تسکین میده.

چطور به ترس از مرگ غلبه کنیم

نورمن براون – فیلسوف امریکایی – در کتاب زندگی در مقابل مرگ میگه:

“کسانی که زندگی محدودی داشتن و تمام‌شون رو صرف بقا و امنیت و رهایی از درد می‌کنن، نمی‌تونن با مرگ کنار بیان.‌”

نورمن براون میگه وحشت از مرگ وحشت از مردن همراه با زندگی‌های نازیسته درون ماست

وقتی کسی هنوز به تمامی نزیسته، نمی‌تونه با چشم‌انداز مرگ مواجه بشه.

در مقابل، کسی که تونسته باشه تمامیت خودش رو درک و زندگی کرده باشه،

و با همه‌ی وجود در زنده بودن سهیم بشه، می‌تونه چشم‌انداز مرگ رو تاب بیاره.”

 

پ.ن اگه با مفاهیم روانکاوانه آشنا هستید و انگلیسی‌تون هم به اندازه کافی خوبه، این مقـــــــاله کوتاه درباره کتاب Life Against Death اثر نورمن اولیور براون رو بخونید.

 

پس من که زندگیم رو به فنا دادم چی؟

یالوم معتقده لازم نیست ۴۰ سال، زندگی سالم و یکپارچه داشته باشیم و یه تیکه ازش لذت برده باشیم که بتونیم زندگی نزیسته، ناقص و سایه‌وار قبل رو جبران کنیم.

 

پ.ن خوندن کتاب خیره به خورشید اثر اروین یالوم بسیار توصیه میشه. البته ترجمه‌های متفاوتی از کتاب هست، ببینید با کدوم بهتر ارتباط می‌گیرید.

 

چطور تمامم رو زندگی کنم؟

برای بعضی‌ها نسخه‌ی کامل زندگی با آره گفتن به وسوسه‌های پرخطر و ممنوعه لود میشه.

در ستایش‌ سرِ نترس داشتن، سخن‌ها توان گفت اما تمامِ زندگی، عیش و نوش و حال و حول و بَنگ و دَنگ و دود نیست.

مخصوصا از جیبِ این و اون نیست.

بزرگ شدن و تنهایی و ترس از مرگ

برای اینکه تمام‌تون رو زندگی کنید باید موانع به تمامی زیستن رو بردارید.

و با “انتخاب کردن‌” و جدا کردن خودتون از دیگران بعنوان یک بزرگسال زندگی کنید.

 

پ.ن چیزایی که من از کامل زندگی کردن می‌دونم رو تو ایـن پــست به اشتراک گذاشتم.

پ.ن.ن اگه می‌خواید بدونید مشروب چطور شنگولی‌ طبیعی‌تون رو از بین می‌بره، ایــنجا رو ببینید.

 

ترس از مرگ: از بیماری تا رشد

خب اگه هر ترسی، ترس از مرگه، مرگ هم علاج نداره، بهتر نیست از همون سوسک و سخنرانی و ارتفاع و گیاهان متخلخل بترسیم تا اینکه بخوایم هُلپی خودمونو بندازیم تو بغل ترس از مرگ؟!

انکار مرگ می‌تونه هم محافظ سلامت روان باشه و هم عامل سازگاریِ مرضیِ در آستانه‌ی فروپاشی.

 

دفـــــــــــاع‌‌‌های بیمارگونه

وقتی بچه بودیم بهمون می‌گفتن نترس فقط آدم پیرا می‌میرن.

هنوزم یه جورایی همین فکر رو می‌کنیم.

مرگ رو برای پیرا و مریضا یا آدم بدا می‌دونیم.

انکار مرگ و دفاع‌های روانی

برای اینکه چنگال مرگ بهمون نرسه، در هزارتوی پیشرفت گم میشیم/

و با چنان شتابی “زنده‌گی” می‌کنیم که انگار میخوایم از زمان جلو بزنیم.

فکر می‌کنیم اگه موفق و پولدار بشیم, داشته‌هامون جلوی مردن‌مون رو می‌گیره، یا مرگ حیف‌اش میاد ببرتمون.

حتی ممکنه تحت پوشش انگیزه‌های بشردوستانه، سعی کنیم ارث و اثری از خودمون به جا بذاریم:

اختراعی، اکتشافی، تولیدی، تولدی، مالی، منالی، … .

چیزی از ما، که بعد ما به حیات‌اش ادامه بده و بهمون جاوادنگی ببخشه.

قطعی ترین احتمال زندگی مرگ است

بعضی از معتقدین هم که با گُماشته‌های قرضی‌شون، اینور اونور میرن و برای خلق خدا مبصری می‌کنن.

رواندرمانی اگزیستانسیال و اضطراب‌های وجودی

عده‌ای هم با جمود و انجماد، جلوی تباهی رو می‌گیرن.

در افسردگی و مالیخولیا فرو میرن.

زندگی نمی‌کنن که نمیرن.

افسردگی و ترس از مرگ

چه عمیقا باور داشته باشیم خدا محافظ شخصی ماست،

چه معتقد باشیم در برابر مرگ کاملا گزند‌ناپذیریم،

چه مثل اسبِ تازیانه‌خورده به زندگی بتازیم،

چه بزدلانه خود رو به نبودن بزنیم،

در هر صورت می‌میریم.

طوری که انگار هیچوقت نبودیم.

ترس از مرگ و فلسفه اگزیستانسیال یا هستی شناختی

مرگ با ما همون‌قدر خشن تا می‌کنه که،

با نوزاد یک‌ساعته یا پیرمرد صد و یکساله.

با پاک و ناپاکش، با خوشگل و بدگلش،

دارا و ندارش، به‌نام و گمنامش.

 

دفاع‌‌های سازگارانه 

برای زنده‌ موندن مجبوریم جوری زندگی کنیم که انگار نمی‌میریم.

در واقع، انکار مرگ جنبه‌ی سازگارانه هم داره.

البته هیچکس در سطح کلام و به شکل منطقی، احتمال مرگ رو انکار نمی‌کنه.

مگر اینکه روان‌پریش یا سایکوتیک باشه و خودش رو خدا بدونه.

دفاع‌های روانی در برابر ترس از مرگ

پس دفاع‌های مبتنی بر انکار مرگ، به سلامت ما کمک می‌کنن.

اتکای بیش از حد به اونهاست که جلوی مواجهه و در نتیجه سازگاری ما با واقعیت‌های انکاناپذیر زندگی رو می‌گیره و زندگی‌مون رو پر از رنج و محدودیت می‌کنه.

وقتی با میرایی و فناپذیری‌مون به خوبی کنار نیومده باشیم، از زندگی بعنوان یک فرد بالغ و سالم هم باز نمی‌مونیم.

کنار اومدن با ترس از مرگ یکی از تکالیف رشدی انسان بالغ و رشد یافته است

بعلاوه، دفاع‌های اغراق‌شده و تحریف‌آمیز، در سازگاری ما با شرایط بحرانی کارآمد نیستن.

واقعیت‌گریزی، مقاومت سد پلاستیکی رو در برابر سیلاب هراس از مرگ داره.

وقتی تعادل روانی ما به هم می‌خوره، اضطراب به صحنه‌ی هشیاری‌مون هجوم میاره و مجبوریم به اقدامات افراطی متوسل بشیم تا از خودمون محافطت کنیم.

اینجاست که با ناکارآمدی دفاع‌هامون در خنثی کردن اضطراب مرگ، اختلال و فروپاشی روانی اتفاق می‌افته.

مکانیزم های دفاعی در برابر ترس از مرگ

 

بیمارِ نسبتا سالم

وقتی حرف از بیماری روانی میشه، یاد بیمارستانی می‌افتیم که هر کی اون توئه دیوونه است و هر کی بیرونه، سالم!

بیماری که بعد از تموم شدن دوره‌ی بستری‌اش مرخص میشه و برمی‌گرده خونه، همه تو محل مسخره‌اش می‌کنن: دیوونه … دیوونه … .

تا اینکه یه روز ذله میشه، گواهی ترخیص‌اش رو برمیداره، میره وسط کوچه با صدای بلند میگه:

“این گواهی سلامت عقلی منه، که نشون میده دیوونه نیستم. حالا شماها برید گواهی‌هاتونو بیارید!”

 

تفاوت آدم‌هایی که اون تو هستن با مایی که بیرونیم، بیشتر کمّی هست تا کیفی.

یعنی اینطوری نیست که بیمار روانی، فکر‌ها و حس‌ها و رفتارهایی داشته باشه که آدمِ نسبتا سالم اصلا نداشته باشه.

برعکس، همه‌ی آدم‌ها روی طیفی از سلامت تا بیماری حرکت می‌کنن.

 

پ.ن از اونجایی که ساختار شخصیتی ما محصول تلاش برای سازگاری با محیطی اساسا ناقص و ناکام‌کننده‌  شکل گرفته، نمیشه هیچ استاندارد طلایی یا ثابتی برای سازگاری با سلامت تعریف کرد. یعنی آدمِ کاملا-سالم-همیشه سالم وجود خارجی نداره. با این‌ وجود، سلامت روان رو میشه به یه چیزایی ربط داد، مثلا کیفیت روابط و رضایت کلی از زندگی و ظرفیت سازگاری با تغییرات مداوم و پیچیده‌ی زندگی.

 

مرگ-آگاهی و کیفیت زندگی

آگاهی از آسیب‌پذیری‌مون در برابر مرگ باعث میشه فراتر از روزمرِگی زندگی کنیم.

پیش‌بینی مرگ بیداری عمیقی ایجاد می‌کنه.

انقدری که به طنز گفته میشه، سرطان بیماری روحی رو درمان می‌کنه.

فوبیا و اضطراب مرگ

اگه تا به حال عزیزی رو به خاک سپرده باشید یا کسی رو در مراسم خاکسپاری عزیزانش همراهی کرده باشید، احتمالا بیهودگی تقلاهای روزمره، اگه نه تا چند روز – حداقل تا ساعتی – ذهن‌تون رو مشغول کرده.

با این‌حال، خیلی زود برمی‌گردیم رو تشک.

تشک کشتی.

کشتی با زندگی.

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

 

اثرات مثبت ناپایداری

فروید معتقد بود ناپایداری زندگی، اشتیاق ما رو به زیستن بیشتر می‌کنه.

در طی جنگ جهانی اول، فروید نوشته:

“جذبه‌ی جنگ در این بود که مرگ رو دوباره به زندگی آورد. زندگی حقیقتا دوباره جالب شده. دوباره محتوای کامل خود رو پیدا کرده. وقتی مرگ رو طرد می‌کنیم و توجه‌مون  به مخاطرات مرگبار رو از دست میدیم زندگی، فقرزده و مایه‌باخته میشه.”

فروید و ترس از مرگ

“تو این حالت زندگی بدل میشه به چیزی سطحی و تو‌خالی، چیزی مثل لاس‌زنی امریکایی که از همون اول معلومه قرار نیست اتفاقی بیوفته. برعکس رابطه عاشقانه‌ی اروپایی که هر دو طرف باید عواقب جدی رابطه رو مدام در نظر داشته باشن.‌”

ترس از مرگ اگزیستانسیال

ناپایداری زندگی، شور و شوقی ایجاد می‌کنه که خدای نامیرای نمایشنامه آمفی‌تریون ۳۸ اثر ژان ژیردو – نویسنده فرانسوی – با حسرت درباره‌اش حرف میزدن.‌

ژوپیتر به مرکوری میگه چی میشه اگه لباس زمینیان به تن کنند تا با زنی فانی و میرا، نرد عشق ببازند.

 

“زن سخنانی بر لب خواهد آورد که مَغاک میان‌مان را وسیع‌تر می‌کند. او خواهد گفت «وقتی بچه بودم … یا وقتی پیر شوم … یا هرگز در تمام عمرم» … اینها عذابم می‌دهد مرکوری … چیزی هست که ما نمی‌فهمیم، مرکوری … . شاید همان هوس ناپایداری، درک میرایی باشد، و شاید غم شیرین بدست آوردن چیزی که قادر به نگه‌داشتن‌اش نیستیم.”

هستی اصیل هایدگر و اضطراب مرگ

تمرکز بر فانی بودن بهمون کمک می‌کنه به جای پر کردن وقت و پرت کردن حواس‌مون، در جست‌وجوی زمان و زندگی پربارتری باشیم.

چیزی که هایدِگِر – فیلسوف آلمانی – بهش هستی اصیل میگه.

 

درمان ترس از مرگ

اگه قراره بمیریم، ازش هم می‌ترسیم، و نمی‌دونیم که می‌ترسیم دیگه روان‌درمانی برای چیه؟

اونم با یه آدم مردنی و ترسو عین خودمون!

 

شناسایی منشا اضطراب

واقعیت اینه که روان‌درمانگر‌ها بندرت با اضطراب خالص مرگ روبرو میشن.

اصولا کم پیش میاد کسی به خاطر ترس از مردن بره پیش روانشناس.

اصولا اضطراب و افسردگی و وسواس و مشکل تمرکز و  مسائل رابطه‌ای هست که آدم‌ها رو می‌کشونه به اتاق درمان.

این وظیفه‌ی درمانگر هست که بتونه در پس علائم و نشانه‌ها، اضطراب مرگ پردازش یافته رو شناسایی کنه.

اضطراب مرگ تغییر یافته در اتاق درمان اگزیستانسیال

پ.ن اگه می‌خواید بدونید درمان چطوری کار می‌کنه پست تراپی رو ببینید.

 

تسهیل مرگ‌آگاهی

درمانی که به ترس از مرگ می‌پردازه قرار نیست اضطراب رو از بین ببره.

بلکه با تسهیل آگاهی فرد از مرگ خودش، میتونه باعث تشدید اضطراب بشه.

چون از طرفی، اضطراب می‌تونه موتور محرک رشد و پویایی ما بشه و به روند تحول و رشد فردی سرعت بده;

چیزی که کی‌یِر‌کگور بهش میگه اضطراب سازنده.

 

و از طرف دیگه هر درمانی که نه فقط به رفع علائم و نشانه‌های بیماری، که به حل‌وفصل عمیق مسائل فرد بپردازه، اضطراب و افسردگی رو موقتا تشدید می‌کنه.

برای همین کسانی که وارد درمان روانکاوی میشن حداقل برای دوره‌ای، حالشون بدتر میشه.

برای اینکه درمان روانکاوانه رو بهتر بفهمید پست روانکاوی رو ببینید.

روان درمانی و ترس از مرگ

 

ایجاد پایگاه ایمن

آنچه ما رو از ابتدای زندگی در برابر هرج‌و‌مرج هولناک درون و بیرون محافظت می‌کنه، روابط ماست.

رابطه‌ی غنی و تغذیه‌کننده با دیگریِ مهمی که پاسخگو و در دسترسه، تبدیل به یک پایگاه امن، درون ما میشه.

روابط با ابژه‌ها و اضطراب مرگ

وقتی مضطرب و تنهاییم، این پایگاه امن درونی ما رو در برابر هراس نابودی مقاوم می‌کنه.

رابطه‌ی امنِ درونی مثل لایه‌ی محافظتی عمل می‌کنه و جلوی فوران اضطراب مرگ رو می‌گیره.

ترمیم و بازسازی این محافظ‌ِ درونی‌شده، در دل رابطه‌ی امن بیمار-درمانگر اتفاق می‌افته.

تا جایی که خویشتن نحیف فرد، توش و توانِ تحمل تنهایی بی‌رحمانه در برابر مرگ رو پیدا کنه.

هدف از درمان اگزیستانسیال ترس از مرگ

 

زندگی اصیل و معنادار

رضایت از زندگی، مرگ رو زهرزُدایی میکنه.

وقتی خوب زندگی کرده باشیم می‌تونیم با مردن کنار بیایم.

تاثیر روابط بر ترس از مرگ

درمانی که موانع رضایت‌مندی رو برطرف کنه کمک می‌کنه بتونیم بی‌حسرت‌ِ تماشا، غرق‌ آب‌تنی در جاریِ زندگی بشیم.

اینجاست که هراس از مرگ جاش رو به غوطه‌وری اصیل در زندگی میده.

 

روانشناسِ ترس از مرگ

یه متخصص کلیه‌ی خوب لازم نیست دیالیز شده باشه یا سنگ دفع‌ کرده باشه.

اما روان‌درمانگر اگزیستانسیال حتما باید با ترس‌اش از مرگ، تنهایی، مسئولیت و‌ آزادی پنجه‌درپنجه انداخته باشه.

یالوم این موضوع رو به شبیه به آیین تشرف شفا‌دهنده‌ها یا شَمَن [Shaman]های جوامع بَدَوی می‌دونه.

Healer یا شفادهنده‌ی قبیله حتما باید به یک بیماری واقعی دچار شده باشه یا چندین شب، دست‌وپا بسته در گوری خوابیده باشه.

چون اعتقادشون بر اینه که تجربه‌ی خلسه مرگ، و زندگی دوباره، معمولا بصیرتی عرفانی به ارمغان میاره.

 

پست‌های دیگه‌ای که می‌تونه به دردتون بخوره ایناست:

 

برای اطلاع از پست‌های جدید صفحه اینستاگرام و کانال یوتوب خانوم میم رو دنبال کنید.

گه می‌خواید درمان تحلیلی یا روانکاوی رو شروع کنید به صفحه درمان و مشاوره سر بزنید.

ــــــــــ نوبت شماست ــــــــــ

فکرها و تجربه‌های شما می‌تونه برای بقیه مفید باشه.